![]() |
![]() |
|
| خنده ,گریه ,غم ,شادی و .....وهمه ی تضادها رو در این خاطرات ببینید |
|
سلام دوستای عزیز....حالتون خوبه؟.....ان شاءالله که خوبه....
من چطورم...؟ اگه بخوام راستشو بگم زیاد خوب نیستم....چند هفتس که سردردای شدید سراغم میاد.... مطلب پایینو خوندین...؟...هنوز تصمیم نگرفتم.....احسان یه راه سوم بهم پیشنهاد داد....تقریبا" راه خوبیه....فردا اجراش میکنم.....دلو به دریا میزنم.....برام دعا کنین.... خیلی وقته از دانشگاه نگفتم.....راستش یه کم حوصلم کم شده ......دانشگاه...: خیلی اذیت میکنم......دوستامو نه...استادارو هم نه.....یه چند نفر....اول اذیتشون میکنم و بعد میزارمشون سر کار....به این میگن یه دیوانه ی تمام عیار.....نمیدونم چرا...ولی خیلی از اذیت کردن لذت میبرم.....شاید تقصیر خودشونه.....نباید منو اذیت میکردن.....من جدیدا" خیلی قاطیم....دستام همش نصیحت میکنن....: کم این بدبختارو اذیت کن....کم اشکشونو در بیار....فلانی چه گناهی کرده بود..... بعضی وقتا میخوام اسم کسی رو بیارم میگم فلانی که باهاش دعوام شد.....دوستام هم میگن...: تو با خیلیا دعوات شده.....کدومشونو میگی...؟ هی می چزونمشون و هی عذاب وجدان میگریم که دیگه تمومه....ولی باز روز از نو روزی از نو..... هر وقت یاد چشای قرمز دانشجوی معماری میفتم حالم بد میشه....سرم درد میگیره و میرم توی فکر.... هر وقتم که سرم درد میگیره واسه تسکینش چه کارایی که نمیکنم.... نگاه خیره و ناراحت دانشجوی زراعت از همه بدتر.....البته این عذاب وجدانا فقط شبا سراغم میاد....فرداش به خودم فحش میدم که این چه عذاب وجدان مسخره ای بود که دیشب داشتم....دوباره سنگدلیم گل میکنه.....با تمام بی رحمی میچزونم.... اصلا" شاید فردا پشیمون بشم که این مطلبو نوشتم و پاکش کنم.... پ.ن.۱....: ۵ شنبه با مجتبی و احسان رفتیم عروسی داداش سجاد که در شهرستان بر گذار میشد....بابام هم کم نزاشت و ماشینو پر بنزین به حاجیتون تحویل داد....قرار شد سعید و معین و علی هم بیان....معین رفت عروسی دیگه و علی و سعید هم نمیدونم چرا نیومدن....بابای احسان هم یه کار بانکی توی یه شهرستان دیگه داشت که توی مسیر ما بود(بابای احسان سالها پیش هم کلاسی بابام بوده).....واسه همین تا یه مسیر ۳۰ کیلومتری با ما بود....توی راه حواسم نبود که آقای مرادی پیشمه...تا ۱۳۰پر کردم که یه دفه گفت...: سید جان یه کم آروم تر برو.... منم با خجالت تمام سرعتو کم کردم.....بابای احسانو پیاده کردیم و مسیرو ادامه دادیم....وقتی رسیدیم زنگ زدم به سجاد...اونم کنار قبرستان شهرشون باهام قرار گذاشت....سجاد رفته بود توی شهر واسه انجام یه سری از کارای عروسی......به تالار که رفتیم استقبال گرمی ازما شد....جدا" که خانواده ی سجاد خیلی صمیمی بودن.....بابای سجاد که استاد دانشگاه شهرشون بود به محض دیدن ما باهامون روبوسی کرد و وقتی فهمید من نقیب زاده ام گفت..... نه بابا...ما که با هم فامیلیم.....و مادرش....همش آرزوی عروسی مارو میکرد....داداش کوچیک سجادم خیلی پسر خوبی بود.....دامادم که دیگه محشر....فقط من یه داداش دیگشو ندیدم....ظاهرا" نتونسته بود بیاد.....آخه این داداش سجاد که از داماد کوچیکتر و از سجاد بزرگتره آلمان درس میخونه....واسه همین نتونست بیاد.....قرار شد جمیل هم باهامون بیاد....ولی متاسفانه واسه انجام کارای معافیت خدمتش وقت نداشت....سجاد هم از نیومدنش خیلی ناراحت شد.... خلاصه....عروسی تموم شد و ما برگشتیم.....موقع برگشت سرعتمو آوردم زیر ۸۰ کیلومتر...چون هم بارون میومد و هم میخواستم از مناظر بین راه لذت ببریم..... پ.ن.۲.....: خیلی به این بهرام خندیدم....وقتی که گفت به دختره چی گفته....اصلا" حرفش خیلی ضایع بود....الان توضیح میدم.... منو سجاد واسه یه کاری یه کم دیر عزم رفتن به خونه کردیم....وقتی خواستیم بریم یه دفه دیدیم بهرام اومد(خندان).....هان بهرام...چی شده...؟....: شماها هی منتظر هینگامه هاتونین و هیچ غلطی نمیکنین....من الان به هینگامم شماره دادم و سوار ماشینشم کردم.... چه جوری....؟ رفتم جلو گفتم...: ببخشید خانوم....من اگه بخوام با شما دوست بشم باید کیو ببینم...؟
از خنده مردیم..... تازه روزای بعدم یه ضایع دیگه کاشته بود.....خودش اینجوری تعریف میکنه...: داشتم با معین حرف میزدم که دیدم اومد کنارم.....۱۵ دقیقه منتظر بود من حد اقل یه سلام بدم....بعدش اخم کردو رفت.....حالا هم دیگه جوابمو نمیده....میخوام با استادشون رفیق شم و بهش بگم به اون نمره بده.... این یکی دیگه کرکر خنده بود...... خسته شدم....سرم درد گرفت.....بقیشو بعدا" میگم..... قربان همتون......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:50 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
همیشه از خود خواهم پرسید.......کدامین راه بهتر است....؟ و هیچوقت نخواهم دانست.......کدامین راه بهتر است.......؟ در حالی که یقین دارم.......کدامین راه بهتر است.... خداوندا...تو بگو.....کدامین راه بهتر است.......؟ ترسم از روزی که راه نادرست را انتخاب کنم...... وحتی ترسم از روزی که راه درست را انتخاب کنم...... از کلنجار با خودم خسته شده ام.....هنوزاول راهم......اول راه...... کسی که اول راه خسته شود به وسط راه هم نمیرسد....تحمل هردو سخت است..... کاش امدادی غیبی میرسید....کاش...... کاش بین دوراهی قرار نمی گرفتم.... حالا که قرار گرفتم......پس انتخاب میکنم..... یک روز مهلت...؟..خیلی کم است.....دو روز...؟...بازم کم است..... یک هفته..؟....کم است..... یک ماه...؟...کم است.....یک سال...؟...کم است.... برای انتخابی به این مهمی تمام عمرم هم مهلت کمیست...... درحالی که هرچه زودتر باید انتخاب کنم..... هر چه زودتر..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:26 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
ای خدا من به کسی کاری ندارم
ولی زخم از همه خوردن شده کارم این ابرو بادو مهو خورشیدو فلکم اساسا" از بی کاری واسه آزار در کارند.... آدم به جایی میرسه که داد میزنه.... خداااااا......تو که انقدر بخشنده ای چرا حل نمیشه.....؟ چرا اینجوری.......؟ چرا.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:47 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
محبس خویشتن منم از این حصار خسته ام
واقعا" خسته ام......خسته ی خسته.... داروگ........ ایندفه خداییش کی میبارد باران...؟ خداوندا تو که به نعمت بی شماری و مسلمانان خود را دوست داری..... یاری کن...... این خسته را.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:40 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
سلام.....در پست پایین یه آقایی به اسم احسان یه نظر داد.....میخوام شما رو با این آقا آشنا کنم تا یه کم بخندین(وبلاگ خاطره س دیگه)...:
احسان مرادی یک موجود ناشناخته است که فوق العاده بی مزه و نامرده.....عاشق یکی از دخترای دانشگاهه.... اسمشو بگم احسان...؟....بگم...؟ اسمش نیناست....نینا مرادی....این آقا احسان ما شب روز نداره(به خاطر نینا)....... توی نظرات اسم سرور(sorur)رو آورده بود....این احسان انقدر بی ادبه که استاد شیمی رو با اسم کوچیک صدا میزنه.....این استاد شیمی که همون خانوم صادقیه که گفتم بد جوری احسان رو چزونده...(منم همینطور)....ینی احسان رو بیشتر از من چزونده....(احسان....اساسی آبروتو بردم...) تازه احسان یه بار رفت پیش دکتر ابراهیمی(مدیر گروه) که استاد شیمیش رو عوض کنه(منم همراش رفتم)...بی چاره احسان.....نخواست بگه با استاد شیمی مشکل داره....گفت : دکتر...من متاسفانه چهارشنبه ها صبح باشگاه میرم ...نمیتونم بیام....میشه استادم رو عوض کنی...؟ دکتر جواب داد...:باشگاه چی میری...؟ - فوتبال..... - نه بابا....چرا زودتر نگفتی...بابا دست مارم بگیر.... و دکتر به جای اینکه خواسته احسان رو اجرا کنه از فوتبال گفت....احسانم دست از پا درازتر اومد بیرون.... جالب اینجاست احسان از ترس خانوم صادقی جیکشم در نمیاد...حتی برای حل تمرینا هم خفه میشه.....بیچاره حقم داره..... بازم از احسان میگم....خیلی خیلی خیلی پررو....بی رودرواسی و پسرخالس....خیلی راحت میره با دخترا گپ میزنه......خجالت نمیکشی...؟...بی حیا...؟...با دختر مردم قاطی میشی...؟ و اخلاق گند دیگه ی احسان.....واسه خوشحالی دخترا حاضره پسرارو ضایع کنه.... واسه تمام حرفایی که بالا زدم میتونم شاهد بیارم......حداقل میتونم ۱۰ تا شاهد بیارم..... احسان موجود خیلی پستیه که به زور اسم آدمارو روش گذاشتن.....پدر و مادرش از دستش عاصین..... آها...یه چیز یادم رفت......یه بار واسه یه تحقیق با احسان رفتیم به یه جلسه ی ترک اعتیاد....توی این جلسه ها فقط افراد معتاد میتونن وارد بشن....من و احسانم به همین خاطر خودمونو به معتادی زدیم......رفتیم روی دو تا صندلی یه گوشه کز کردیم.....طوری که معتادای دیگه باورشون شده بود ما از همه بدبخت تریم.....ولی این احسان مسخره آبرومونو برد.......الان میگم چجوری...: اول از همه از کسانی که ین جلسات رو راه اندازی میکنن صمیمانه متشکرم......توی این جلسات برای اینکه افراد صمیمیتشون بیشتر بشه و وحدت پیدا کنن یه سری رسوم هست که رعایت میشه...: ۱ - معتادان گمنامند و اگه بخوان نباید اسمشون پرسیده بشه... ۲ - هر جلسه یکی از اعضا(همه اعضا به بیماری اعتیاد دچار شده اند)خوشامد گو میشه.....و وظیفش اینه که هر کی که از در میاد رو در آغوش بگیره و باهاش سلام و احوالپرسی کنه....و این احسان وقتی با خوشامد گو روبرو شد ضایع بازی در آورد که تاریخی بود..... ۲ - هر شخص میتونه ۳ تا ۵ دقیقه صحبت کنه(از خودش یا بیماریش بگه)....قبل از صحبت خودشو معرفی میکنه.....مثلا" من میخوام خودمو معرفی کنم.....: - سلام....من علی هستم....یک معتاد... اینجا همه جواب میدن...: - سلام علی.... و احسانم وقتی کسی خودشو معرفی میکرد با صدای بلند طوری جوابشو میداد که توجه همه رو به خودش جلب میکرد ۳ - بعد از پایان صحبت های هر شخص همه براش دست میزنن......احسانم کم نمیزاشت.....چنان محکم دست میزد که اون سرش ناپیدا...کم کم داشتیم لو میرفتیم.....آخرای جلسه خودمون با پای خودمون اومدیم بیرون...... من توی این جلسات خیلی چیزا فهمیدم.....فهمیدم که یه معتاد میتونه از ماها خیلی انسانتر باشه...و بود.....همه ی اون آدما هم با شخصیت بودن...هم باسواد...و هم انسان...... حرفایی میزدن که فکر نکنم هیچ سخنوری به زیبایی اونا صحبت کنه......همه خیلی با هم صمیمی بودن.....توی اون جلست سن یا مقام یا ثروت یا هر چیز مادی دیگه ای ملاک نبود.....همه درد دل میکردن و درد همدیگه رو هم دوا میکردن(با حرفاشون)...... تموم شد دیگه....امیدوارم احسانو به خوبی شناخته باشین..... قربان همه تون...................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:18 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
سلام....... میخوام خاطرات خودم رو با بعضی اتفتقات و رویداد ها ترکیب کنم ......شاید یه چیزی از توش در بیاد که به درد بخوره.......: تقریبا" روزای اول بود که به دانشگاه میرفتم......اولین جلسه ی زبان بود که استاد غلامی اومد......طبق روال همه ی معلمین دبیران و استادان محترم اندکی به نصیحت و تعریف و تمجید از درس تخصصی خودپرداخت......ازین حرفای معمول....: زبانو خیلی بخونید....زبان خیلی مهمه..... همینجور از زبان تعریف کرد ....تا اینکه یه حرفی زد که خیلی منو به فکر فرو برد.....: - اگه بخواین تا دکترا پیش برین باید زبانتون تکمیل بشه..... - چرا استاد؟... - برای اینکه دکترای تمام رشته ها یه امتحان دیگه هم داره؟..... - چه امتحانی.... - امتحان تافل زبان..... کسانی که اندکی زبان بلد باشن میدونن تافل چیه... - هر کس بخواد تا دکترا بره باید بتونه در امتحان تافل قبول بشه....ینی از 600 نمره 450 نمره در این امتحان کسب کنه و چنین کسی به راحتی میتونه انگلیسی صحبت کنه و بفهمه..... عجب....پس بیخود نیست اینایی که دکترا دارن مثل بلبل اسپیک میکنن..... ولی من از یه چیز تعجب میکنم.....اگه اینطوریه که استاد غلامی میگه.....پس آقای احمدی نژاد هم که دکتر احمدی نژاد خطابش میکنن هم زبانش تکمیله......ولی چرا توی مصاحبه هاش با شبکه های آمریکایی با خبر نگارا از مترجم استفاده میکنه.....اینجا چند حالت پیش میاد.....: 1 - آقای دکتر احمدی نژاد دکترا نداره..... 2 - آقای دکتر احمدی نژاد دکترا داره.....و دکتراشم ازین دکتراهایی هستش که مثل نقل و نبات به دیگر آقایان (مثل همین فامیلمون دکتر خاتمی)میدن..... 3 - آقای دکتر احمدی نژاد از اظهار فضل بدشون میاد و دوست دارن با زبان خودمون جواب بدن.... 4 - استاد غلامی دروغ گفته...... 5 - حالت پنجمی به ذهنم نمیاد....شما اگه به ذهنتون اومد منم در جریان بزارین..... بر رسی حالات..: حالت اول رو ما نمیتونیم قطعا" بپزیریم.....ینی نظام جمهوری ما انقدر الکیه که همینجوری یکی رو دکتر معرفی کنه و اون شخص دکترا نداشته باشه؟......محاله.... حالت دوم.....این حالت ممکنه باشه.....مثلا" آقای خاتمی اندازه ی سن من دکترای افتخاری و ازین چیزا داره........در مورد حالت دوم یه مثال دیگه هم هست.....قبل از گفتن مثال یه سوال از شما میپرسم و خودم جواب میدم.......: به نظر شما بزرگترین استاد تکواندو در ایران کیه؟.....بزرگترین درجه ی تکواندو در ایران رو کی داره؟......الان جوابتون رو میدم....: بعد از المپیک 2004 به مناسبت دریافت مدال طلا و برنز توسط ساعی و کرمی دکتر احمدی نژاد یه سر به فدراسیون تکواندو رفتند.....آقای پولادگر(رییس فدراسیون تکوندو که حدس میزنم +100 کیلو وزنش باشه)سر از پا نمیشناخت.......جناب دکتر هم کم نمیزارن و امکانات و کمکهای مالی فراوانی به فدراسیون تکواندو اعطا میکنن(خداییش دستش درد نکنه)......آقای پولادگر هم سر از پا نمیشناسه و به مناسبت جبران این کمکها بلاترین درجه ی تکواندو در ایران رو به دکتر میده و دکتر ما یه شبه به بزرگترین استاد تکواندو تبدیل میشه....در حال حاضر بالاترین درجه ی تکواندو در ایران دان هشتم هستش که کسی جز جناب دکتر این درجه رو نداره......در حالی که ایشون ساده ترین حرکت تکواندو رو هم نمیشناسن......ما که حسود نیستیم....مبارکش باشه....... و اما حالت سوم.....واقعا" من به مردانگی ایشون قبطه میخورم......فقط بازم یه مشکل پیش میاد.....اگه ایشون زبان میدونن و برای عدم اظهار فضل فارسی اسپیک میکنن...پس لا اقل حرفای خبرنگار رو میفهمن دیگه......ولی چیزی که من و شما دیدیم خلاف اینو میرسونه....هر وقت خبرنگار از دکتر سوالی به زبان انگلیسی میپرسید دکتر منتظر مترجم میشد....پس از اینکه مترجم ترجمه میکرد ایشون جواب میداد.....پس حالت سوم قابل قبول نیست....... حالت چهارم......این یکی رو خود من اطمینان حاصل کردم که استاد غلامی دروغ نگفته....چون هم خودم تحقیق کردم و هم از دهن استادای دیگه که حتی زبان تدریس نمیکردن اینو شنیدم.... حلت پنجمم که پای شماست....... نتیجه...: حالت دوم رو با کمال اطمینان میپذیریم و هیچ شکی در آن نیست..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:11 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
خواهش میکنم این پست رو تا آخر بخونید......:
تا حالا شده یه کم....فقط یه کم.....راجع به اتفاقات اخیرمون اندیشیده باشیم؟.....اتفاقات شخصی رو نمیگما.....اتفاقات عمومی که به همه مربوط میشه....به من...به تو....به دوستت.....به همه و همه... چجور اتفاقاتی وجود دارن که به همه مربوط میشن؟.......این اتفاقاط میتونه راجع به چی باشه؟....یکی از مهمترین چیزهایی که هر اتفاقی براش بیفته به همه مربوط میشه وطن ماست...... خوب....حالا که فهمیدی موضوع راجع به چیه یه کم فکر کن.......چه اتفاقاتی میتونه واسه ایران افتاده باشه.......؟من مثل دیگر دوستان نمیتونم به خوبی بنویسم و حافظم هم در این موارد یه مقدار ضعیف میزنه....... بر میگر دیم به هفته های قبل.....از تلویزیون چندین بار اعلام شد......: به گزارش فلان امروز آقای پوتین رئیس جمهور محترم روسیه و دیگر روسای جمهور کشورهای حوضه ی دریای خزر به ایران آمدند.....طی این آمدن(به که چه خوش آمدن)یه سری جلسه برگزار کردن(اینارو خانم اخبار گو میگه)......یه سری مذاکرات راجع به مسئله ی هسته ای ایران و دریای خزر انجام شد و شکر خدا خیلی هم مطلوب بود..... به نظر شما در این جلسات چه صحبتهایی ردوبدل شد؟.....معلوم که نمیدونید....آخه مردم ایران قدرت درک چنین مسائلی رو دارن؟(بلا نسبت....این از زبان من یا شما نیست....اینو فلانی به فلانیها میگه).....داشتم میگففتم....شما که نمیدونین...تلویزیون هم که نمیگه دقیقا" چی شد....ولی خوب....یه پسر خوبی مثل من یه سری اطلاعات رو از یه جایی کسب کرده......و حالا میخواد چشاشو ببنده....تصور کنه که در جلسه حضور داره....ببینید...: به به....عجب پزیرایی....خوش به حال این رئیس روسا....ببین عجب حالی میکنن....صبر کن ببینن...مثل اینکه جلسه رسمیه...... پوتین :....چطوری داش محمود.....چیکار میکنی با هسته ایت؟..... - والا بد نیست...میگزره......اگه شما بیشتر کمک کنین بهترم میشه.... - ای به چشم....توی این جلسه حق شما هم محفوظه..... - خوب.....جلسه رو شروع کنین دیگه..... - عرض کنم خدمت محمود خودم.....این برکه که بالا سر شماست مورد داره.... - موردش چیه؟..... - سهم جنابعالی یه مقدار همچی زیاده....هم من و هم دیگر دوستان ناراضین.... - انصافتو شکر....بابا از قدیم الایام سهم ما این بوده....تازه یادتون رفته سهم ما خیلی بیشتر بود؟....یادتون رفته ازمون گرفتین...به زور.... - جوش نیار بابا...بهت نمیاد......سهمی که شما میگی از قدیم الایام بوده به قول خودت مال قدیم الایامه.....مدرکت کو.....؟ - مدرک؟.....اصغر اون مدرکو بیار..... - بیخود زور نزن.....کارت گیرمه....تازه....ما که نگفتیم سهمتو میخوایم بالا بکشیم....مذاکره میکنیم.... - باشه....مذاکره کن بینیم.... - بنا به گفته مردم سهم شما از این دریا ۵۰ درصده که این رقم مال تاریخه....ما میگیم این سهمو بیا کاهش بده به جاش یه سری امکانات بهتون میدیم...هم هسته ایتون حل میشه و هم تحریمتون....مبادلات تجاریمونم افزایش میدیم.... - خوب اینو از اول میگفتی....حالا چقدی ازین برکه میخوای؟.......۵ درصد خوبه؟.....۴۵ درصد واسه ما بمونه؟..... - نه جانم.....بچه گول میزنی؟....با ۵ درصد شکلاتم بهت نمیدن......۳۵ درصد بده خدا رو شکر کن...جون محمود بیخودی چانه هم نزن که راه نداره.... - - نترس بابا...هواتو دارم....مبادلات تجاری که یادت نرفته... - - مبارکه.... تو این لحظه همه دست میزنن.....این وسط پوتین همه کاره بوده....بقیه روسای جمهور هم که روی کله پاچه رو هم کم کردن.....پوتین داره به رئیس جمهور عزیزمون اشاره میده...: - پیس.....پیس...محمود....یه دقه بیا اینجا.... - چیه؟..... - گوشتو بیار........میخوام آتیش بزنم به مالم..... - ایول...بگو..... - دوست داری مبادلات تجاریتون با ما سالانه از مرز ۲۰۰ میلیارد دلار بگزره؟..... - - آره...چرا که نه...... پوتین در ذهن خودش:....آره...خوش باش...حتما" این کارو میکنم.....مثل همون قولایی که اجدادم دادن منم بهت قول میدم...... - پوتین...پوتین.....هواست کجاس مرد؟......خوابی؟..... - ......هان؟...چی شده؟..... - ای بابا ....مگه نگفتی میخوای مبادلات تجاریمونو میبری بالا...خوب به جاش چی میخوای.....؟ - آهان....چیز زیادی نیست....همون ۱۵ درصد باقیمانده....به کسی نگیا؟..... - - به سالی ۲۰۰ میلیارد دلار فکر کن.... - خیله خوب....راجع بهش فکر میکنم...ولی قول نمیدما.... - خیلی باحالی... بقیه جلسه رو داشتن غیبت آمریکا رو میکردن....خداییش این یه موردو حق داشتن.....و جلسه تمام شد..... آقای دکتر احمدی نژاد در مصاحبه با واحد مرکزی خبر...: - به ملت غیور ایران آباد تبریک میگم....ما تعداد سانتر فیوژامون خیلی شده.....تازه...مبادلات تجاری ما با دولت فخیم روسیه از مرز سالانه ۲۰۰ میلیارد دلار هم گذشت....... بازتاب شبکه های تلویزیونی مخالف در مقابل با این خبر...: .......... آیا آقای احمدی نژاد ۲ واحد ریاضی پیش را در دانشگاه گذرانده است؟..... .......... ایران ثروتمند شد......... ..........اعداد و ارقام نجومی.......چه کسی توانایی شمردن دارد؟...... .......... وای وای رز......تو چیکار کردی؟...... و هیچ کس نپرسید...: آقا این دولت روسیه این همه پولو از کجا میاره؟....آخه در ازای چی این همه لطفو به ایران میکنه....آیا این بلف واقعیت پیدا خواهد کرد.....؟ ماشالا هزار ماشالا بزنم به تخته روسیه کشور میلیاردراس.....این پولا واسش پول خورده......روسیه کارش به جایی رسیده که تعداد کودکان میلیاردرش یه رکورد ثابته....جل الخالق....خیلی پولداریا.... جوابتون چیه.....جوابتون راجع به این سوالی که الان میپرسم چیه؟.....: راسته که میگن تاریخ تکرار میشود؟......آیا اینم یه ترکمانچای...یه آخال...یه گلستان ...یا یه کوفتو زهر مار دیگه نیست که در سال ۲۰۰۷ اتفاق افتاده؟................................................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:29 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
سلام.....توصیه میکنم این شعر رو تا آخر بخونید و ۴ بیت اولشو حفظ کنید.....: به بچـــههای تو و من وقتی یه روز بزرگ شدن فردا که میخوان بدونن کجا به دنیـــا اومـدن بگو جوابمون چیه حرف حسابمون چیه تکلیف اون خونهای که شــده خرابمون چیه تکلیف اون خونهای که شــده خرابمون چیه گناه هرچی که گذشت به گردن ما بود و هست از ما اگر بتی شکست بـتهای تازه جاش نشست هیچکس به غیر از خود ما از خود ما فریب نخورد هیچکس به غیر از خود ما ما رو به بیراهه نبرد به بچـــههای تو و من وقتی یه روز بزرگ شدن فردا که میخوان بدونن کجا به دنیـــا اومـدن بگو جوابمون چیه حرف حسابمون چیه تکلیف اون خونهای که شــده خرابمون چیه گناه هرچی که گذشت به گردن ما بود و هست از ما اگر بتی شکست بـتهای تازه جاش نشست هیچکس به غیر از خود ما از خود ما فریب نخورد هیچکس به غیر از خود ما ما رو به بیراهه نبرد به بچههامون چی بگیم بگیم که بیهویتیم گدای حق خودمون پشت درهای غربتیـم گـــدای حق خودمون پشت درهای غربتیـم به بچههامون چی بگیم که از کدوم ولایتیم گدای حق خودمون پشت درهای غربتیـم گـــدای حق خودمون پشت درهای غربتیـم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:43 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمداراست با ریشه چه میکنید گیرم که بر سر این بامبنشسته در کمین پرندهای پرواز را علامت ممنوع میزنید با جوجههای نشسته در آشیانه چه میکنید گیرم که میزنید گیرم که میبُرید گیرم که میکشید با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید تمام بغض قناریها صدات رو ترسونده اجاق کینه پاییزی گلهات رو سوزونده تو اون ستاره خاموشی که خواب تو رو برده پیام سرخ شقایقها تو قلب تو مرده چشمهات مثل شب بارونی دلت پراز غم پنهونی مثل پرنده زندونی بخون به ناله دل مثال تیغ گل زردم یه شعر خسته پر دردم ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گِـل غم غریب کدوم غروبی که عطر پاییز گرفته بوی تنت نگات به سوی کدوم ستارهاست، که قلب پارهاست به زیر پیرهنت من و تو چله نشین این شب پر اندوهیم من و تو سایه غمگین غروب رو هوهیم من و تو سایه غمگین غروب رو کوهیم چرا به سفره ما دیگر نشانی از نان نیست به خاک غمزده شهرم نمی ز باران نیست تمام بغض قناریها صدات رو ترسونده اجاق کینه پاییزی گلهات رو سوزونده تو اون ستاره خاموشی که خواب تو رو برده پیام سرخ شقایقها تو قلب تو مرده چشمهات مثل شب بارونی دلت پراز غم پنهونی مثل پرنده زندونی بخون به ناله دل مثال تیغ گل زردم یه شعر خسته پر دردم ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گِـل |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:42 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
نعره كن اي سرزمين جان سپردن نعره كن |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:41 توسط سید علی نقیب زاده ((SAliN)) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دیر اومدی.............................
دیر اومدی............................. دیر اومدی............................. دیر اومدی............................. دیر اومدی............................. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|